داستان جالب " زن باهوش و آرزو "

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.

قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .


زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.


زن گفت : اشکال ندارد !


زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !



قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟


زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !


بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !


برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !


قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او ۱۰ برابر از تو ثروتمندتر می شود.


زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...


بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !


سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :


من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم...!!!


نتیجه داستان :


زنان زرنگ هستند بنابراین با آنها در نیفتید !


قابل توجه خانمها :


همین جا توقف کنید و همچنان حس خوبی داشته باشید !!!

بدو تیتر

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …

تعهد زن

زنه دیگه چه میشه کرد...کلش تو این موارد کار میکنه...؟!

مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ

به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم . او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به

همراهش در تابوت دفن کند. زن نیز قول داد که چنین کند. چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را واداع کرد.


زن نیز قول داد که چنین کند.

وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر

بگذارند، ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم. بگذارید من این صندوق

را هم در تابوتش بگذارم.

دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن

مرحوم عمل کردی؟

زن گفت : من یک زن مقید و متعهد ام و نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که

تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم.

البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم. در مقابل چکی به

همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن

را خرج کند .

 

زندگی یعنی....

زندگی یعنی یک نگاه ساده

تنها چند خاطره..
و
تنها چند لحظه...

زندگی یعنی همین، نگاهی به یک عکس ساده.



حال، با این وجود زندگی خود را چگونه خواهیم گذراند؟

مبلغ وهیزم شکن


روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید:

«عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»



اینم بخاطر تو اپ کردما

فاصله ها

عمق نگرانی های ما؛

فاصله ی ما را از خدا نشان می دهد ...

پس بيا نگرانيهامون كمتر كنيم

سرما

امروز که میخواستم بخوابم، سردم بود. نه فقط من، هوا هم سرد بود. تشک هم سرد شده بود، لحاف و بالشم هم سرد بودند.

امروز من سرما رو حس میکردم. گرم نمیشد. غلط میزدم و گرم نمیشد. ثابت میموندم و گرم نمیشد. یه پتو اضافه کردم و گرم نشدم. به عادت قدیمیها ماهیتابه داغ کردم و روی ملافه م مالیدم و گرم نشدم. میتونستم تخت رو به آتیش بکشم و مطمئن باشم که گرم نمیشم.

من امروز از سرما نخوابیدم. تنهائیِ امروز، بد سرمائی ایجاد کرد. امروز نمیشد خوابید.


خدايا.....

هميشه فکر می کردم چون “گرفتارم” به “خدا” نمی رسم

ولی حالا فهميدم چون به “خدا” نمی رسم، “گرفتارم
.
خدايا
در دو راهی زندگی ام
تابلوی راهت را محکم قرار بده
نکند که با نسيمی راهم را کج کنم . . .
.
من خدايی دارم ، که در اين نزديکی است
نه در آن بالاها
مهربان ، خوب ، قشنگ
چهره اش نورانيست
گاهگاهی سخنی می گويد ، با دل کوچک من،  ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد ، او مرا می خواند ، او مرا می خواهد
.
دلم کـــــــــــمی خدا ميخواد
کمی سکـــــــــــوت
کمی دل بريدن ميخواد
کمی اشک
کمی بهت
کمی آغوش آسمــــــــانی
کمی دور شدن از اين آدمها…!
کمی رسيدن به خــــــــدا



چند وقت است دلم می‌گیرد

دلم از شوق حرم می‌گیرد

مثل یک قرن شب تاریک است
دو سه روزی است دلم می‌گیرد

مثل این است که دارد کم‌کم
هستی ام بوی عدم می‌گیرد

دسته‌ی سینه زنی در دل من
نوحه می‌خواند و دم می‌گیرد

گریه‌ام یعنی باران بهار
هم نمی‌گیرد و هم می‌گیرد

بس که دلتنگی من بسیار است
دلم از وسعت کم می‌گیرد

لشکر عشق حرم را، به خدا
به خود عشق قسم، می‌گیرد
***قیصر امین پور***